Trust in God Stories

داستان های اعتماد به خدا

Trust in God Stories

داستان های اعتماد به خدا

Trust in God Stories:

داستان های اعتماد به خدا:

Story 1. Trust in God!!

داستان 1. توکل به خدا!!

An emperor asked to Monk, “I would like to see your God. How can i see it?”

امپراتوری از مونک پرسید: «دوست دارم خدای تو را ببینم. چگونه می توانم آن را ببینم؟»

Monk replied, “It’s impossible! You cannot see God.”

مونک پاسخ داد: «غیرممکن است! تو نمی توانی خدا را ببینی.»

Listening to this reply emperor questioned, “Impossible? If i can not see God, Hoe can i entrust my life to God?”

با گوش دادن به این پاسخ امپراتور پرسید: «ممکن نیست؟ اگر نمی توانم خدا را ببینم، آیا می توانم زندگی خود را به خدا بسپارم؟»

“Ok, Can you show me the pocket in which you have placed love for your wife and then let me weigh that love in order to see how large it is.!” said Monk.

"خوب، می‌توانی جیبی را که در آن عشق به همسرت گذاشته‌ای به من نشان بدهی و سپس بگذار آن عشق را وزن کنم تا ببینم چقدر بزرگ است؟" گفت مونک.

Emperor find this question strange so said, “Don’t be silly, How can love be kept in pocket. No one can measure love or can keep it in pocket.”

امپراطور این سوال را عجیب می‌داند و می‌گوید: «احمق نباش، چگونه می‌توان عشق را در جیب نگه داشت. هیچ کس نمی تواند عشق را بسنجد یا آن را در جیب نگه دارد.»

Monk answer to emperor was, “You can not see love yet you are capable of falling in love with your wife and entrust your life to her. Still is it not clear that there are certain things which we can not see but still trust..!!”

پاسخ راهب به امپراتور این بود: "شما نمی توانید عشق را ببینید، اما می توانید عاشق همسر خود شوید و زندگی خود را به او بسپارید. هنوز مشخص نیست که چیزهایی وجود دارد که ما نمی توانیم آنها را ببینیم اما هنوز به آنها اعتماد داریم..!!"

Story 2. Where God doesn’t live?

داستان 2. جایی که خدا زندگی نمی کند؟

One of the great monk once was studying the traditions of his people, one of his friends said to him jokingly, “I will give you a florin(gold coin) if you tell me where does God lives?”

یکی از راهبان بزرگ روزی مشغول مطالعه سنت های قوم خود بود، یکی از دوستانش به شوخی به او گفت: اگر به من بگویی خدا کجا زندگی می کند، یک فلورین (سکه طلا) به تو می دهم؟

Monk replied, “I will give you two florin(gold coins) if you tell me where he doesn’t live..”

مونک پاسخ داد: "اگر به من بگویید کجا زندگی نمی کند، دو فلورین (سکه طلا) به شما می دهم.

Story 3. If i were God!!

داستان 3. اگر من جای خدا بودم!!

It is said that once great Rabbi Bal Shen was standing on top of a hill with group of students when he saw bandits attacking city below and massacring people.

می گویند زمانی خاخام بزرگ بال شن با گروهی از دانش آموزان بالای تپه ایستاده بود که دید راهزنانی به شهر زیر حمله می کنند و مردم را قتل عام می کنند.

Seeing so many people dying and begging of mercy, He cried out, “Oh if only i were God..!!”

با دیدن این همه مردم در حال مرگ و التماس رحمت، فریاد زد: "ای کاش من خدا بودم...!!"

Students got shocked and one of student turned to him and said, “Master, how can you utter such thing?? Do you means if you were God you would have act differently?? Do you means that you think God does the wrong?”

شاگردان شوکه شدند و یکی از شاگردان رو به او کرد و گفت: «استاد چطور می‌توانید چنین حرفی بزنید؟ یعنی اگه جای خدا بودی جور دیگه ای عمل میکردی؟؟ منظورت اینه که فکر میکنی خدا اشتباه میکنه؟"

Rabbi looked into student eye’s and said, “God is always right.. But if i were God i would have been able to understand why all this i happening..”

خاخام به چشمان دانش‌آموز نگاه کرد و گفت: «همیشه حق با خداست. اما اگر من جای خدا بودم می‌توانستم بفهمم چرا این همه اتفاق می‌افتد.»