Truth Always Finds Its Way>
حقیقت همیشه راهش را پیدا می کند
Truth Always Finds Its Way
حقیقت همیشه راهش را پیدا می کند
Truth Always Finds Its Way
حقیقت همیشه راهش را پیدا می کند
Once there was a religious man who wanted to go on a pilgrimage. He did not want to take his life savings with him on his journey, so he went to one of his good friends and took him to a forest so that he could talk to him in private. So both of them went to the forest. There he told him that he was going on a pilgrimage and asked him to hold his savings for him till he comes back. He would collect it when he comes back. His friend agreed to keep his money for him, took the bag and the next day that man left for his pilgrimage.
روزی مرد مذهبی بود که می خواست به زیارت برود. او نمی خواست پس انداز زندگی خود را در سفر با خود ببرد، به همین دلیل به سراغ یکی از دوستان خوبش رفت و او را به جنگلی برد تا با او در خلوت صحبت کند. بنابراین هر دو به جنگل رفتند. در آنجا به او گفت که به زیارت می رود و از او خواست تا پس اندازش را برایش نگه دارد تا برگردد. وقتی برمی گشت آن را جمع می کرد. دوستش قبول کرد که پولش را برایش نگه دارد، کیف را گرفت و فردای آن روز آن مرد به زیارت رفت.
Many years passed but the religious man did not return; but one fine morning that man came and knocked his friend's door and asked his money back. His friend kept changing the subject, but in the end he had to say - "I don't know what are you talking about. What type of money you are talking about? The old man was shocked to hear this, but softly he reminded him the whole incident. The friend said - "You are crazy. When did you give me the money? You are lying." The man kept requesting his money but the friend did not hear a word and shut his door upon him.
سالها گذشت اما آن مرد متدین برنگشت. اما یک صبح خوب آن مرد آمد و در خانه دوستش را زد و از او پول خواست. دوستش مدام موضوع را عوض می کرد، اما در نهایت مجبور شد بگوید: "نمی دانم در مورد چه چیزی صحبت می کنی. در مورد چه نوع پولی صحبت می کنی؟ پیرمرد از شنیدن این حرف شوکه شد، اما به آرامی یادآوری کرد. تمام ماجرا را به او گفت: "تو دیوانه ای. کی به من پول دادی؟ دروغ می گویی.» مرد مدام پولش را طلب می کرد اما دوستش حرفی نمی شنید و در را به روی او بست.
The old man got very disappointed and went to the Emperor Akbar. Akbar heard his story, called his wise advisor Birbal and handed over the case to him. Birbal also heard his story and called his friend to whom he gave his money. Birbal asked him to return the old man's money which he gave him before going on pilgrimage; but the friend clearly refused saying that he did not give him any money.
پیرمرد بسیار ناامید شد و نزد امپراتور اکبر رفت. اکبر داستان او را شنید، مشاور خردمند خود بیربال را صدا زد و پرونده را به او سپرد. بیربال نیز داستان او را شنید و با دوستش که پولش را به او داد تماس گرفت. بیربال از او خواست که پول پیرمرد را که قبل از رفتن به زیارت به او داده بود، پس بدهد. اما دوست به وضوح امتناع کرد و گفت که او هیچ پولی به او نداده است.
Now Birbal got perplexed, what to do in this case. After a while he asked the old man - "Do you have any witness that you gave your money to him?" "No, Sir. Because I gave him that money in a forest under a mango tree."
حالا بیربال متحیر شد که در این مورد چه باید کرد. پس از مدتی از پیرمرد پرسید: آیا شاهد داری که پولت را به او داده ای؟ "نه قربان. چون من آن پول را در جنگلی زیر درخت انبه به او دادم."
Birbal scolded him - "You are foolish to say that you have no witness. You do have a witness - that mango tree is your witness. Can't you get some help from that mango tree?" The old man kept looking at Birbal hearing this. How the hell that tree can help him in this matter? He kept thinking, is Birbal not a fool? At the same time Birbal said - "Go and bring that mango tree here. Tell him that Birbal wants you to be present before him in this case. Go quickly and bring it here."
بیربال او را سرزنش کرد - تو احمقی که می گویی شاهد نداری. تو شاهد داری - آن درخت انبه شاهد توست. آیا نمی توانی از آن درخت انبه کمک بگیری؟ پیرمرد با شنیدن این حرف مدام به بیربال نگاه می کرد. آن درخت چگونه می تواند در این مورد به او کمک کند؟ او مدام فکر می کرد، آیا بیربال احمق نیست؟ در همان حال بیربال گفت: برو و آن درخت انبه را بیاور اینجا، به او بگو که بیربال میخواهد در این مورد پیش او حضور داشته باشی، سریع برو و بیاورش.
The old man now was sure that Birbal had gone mad, but since he had no other alternative, he started towards the forest. Both Birbal and the friend sat waiting for the old man to bring the mango tree. One hour passed, two hours passed, when the old man did not come back, Birbal said loudly - "Why this man is not coming back, two hours have already passed. Why is he taking such a long time to do such a small task?"
پیرمرد اکنون مطمئن بود که بیربال دیوانه شده است، اما چون جایگزین دیگری نداشت، به سمت جنگل حرکت کرد. هم بیربال و هم دوستش منتظر بودند تا پیرمرد درخت انبه را بیاورد. یک ساعت گذشت، دو ساعت گذشت، وقتی پیرمرد برنگشت، بیربال با صدای بلند گفت: «این مرد چرا برنمیگردد، دو ساعت گذشته است، چرا اینقدر طول میکشد تا این کار کوچک را انجام دهد. ؟"
The friend immediately spoke - "Sir, he can't possibly come so soon, because he would not have even reached that place yet." Birbal asked him - "What do you mean? Do you mean that that place is so far that it would take him more than two hours to reach there?" "Yes Sir, The place he told you is very far from here." Birbal said - "Oh, I see." and kept quiet.
دوست بلافاصله صحبت کرد - "آقا، او نمی تواند به این زودی بیاید، زیرا هنوز حتی به آن مکان نمی رسید." بیربال از او پرسید - منظورت چیست؟ منظورت این است که آن مکان آنقدر دور است که بیش از دو ساعت طول می کشد تا به آنجا برسد؟ "بله قربان، جایی که به شما گفت از اینجا خیلی دور است." بیربال گفت - اوه، می بینم. و ساکت شد
After long time, the old man came and said to Birbal - "Sir, I gave your message to the tree but it did not answer." Birbal said - "Do not worry, the tree has already witnessed that you gave money to this man." Then he said to the old man's friend - "You have one more chance to accept your guilt and return the money to him." But the friend kept insisting that the old man did not give any money to him.
بعد از مدتها پیرمرد آمد و به بیربال گفت: آقا من پیام شما را به درخت دادم اما جواب نداد. بیربال گفت: نگران نباش، درخت قبلاً شاهد بوده که تو به این مرد پول دادی. سپس به دوست پیرمرد گفت: یک فرصت دیگر داری که گناهت را بپذیری و پول را به او برگردانی. اما دوست مدام اصرار می کرد که پیرمرد پولی به او نداده است.
Now Birbal asked - "Then how do you know that the tree under which he claimed that he gave the money to you, is so far from here?" After all the friend had to accept his lie and returned the money to the old man.
حالا بیربال پرسید - پس از کجا می دانی که درختی که زیر آن مدعی است پول را به تو داده، اینقدر از اینجا دور است؟ بالاخره دوست مجبور شد دروغ او را بپذیرد و پول را به پیرمرد پس داد.
So sooner or later the truth comes out in light, because to hide a truth we have to tell many lies and somewhere they clash and we are caught in them. While truth is one and is easy to remember.
بنابراین دیر یا زود حقیقت آشکار می شود، زیرا برای پنهان کردن یک حقیقت باید دروغ های زیادی بگوییم و در جایی با هم برخورد می کنند و ما گرفتار آنها می شویم. در حالی که حقیقت یکی است و به راحتی قابل یادآوری است.