Unnecessary Doubts

تردیدهای غیر ضروری

Unnecessary Doubts

تردیدهای غیر ضروری

Unnecessary Doubts:

تردیدهای غیر ضروری:

A boy ‘n a girl were playing together. The boy had a collection of marbles. The girl had some sweets with her. The boy told the girl that he will give her all his marbles in exchange for her sweets. The girl agreed. The boy kept the biggest ‘n the most beautiful marble aside ‘n gave the rest to the girl. The girl gave him all her sweets as she had promised. That night, the girl slept peacefully. But the boy couldn’t sleep as he kept wondering if the girl had hidden some sweets from him the way he had hidden his best marble.

یک پسر و یک دختر با هم بازی می کردند. پسر کلکسیونی از تیله داشت. دختر شیرینی با خود داشت. پسر به دختر گفت که تمام تیله هایش را در ازای شیرینی دختر به او می دهد. دختر قبول کرد. پسر بزرگ‌ترین و زیباترین سنگ مرمر را کنار گذاشت و بقیه را به دختر داد. دختر طبق قولی که داده بود تمام شیرینی هایش را به او داد. آن شب دختر آرام خوابید. اما پسر نمی‌توانست بخوابد زیرا مدام فکر می‌کرد که آیا دختر شیرینی‌هایی را از او پنهان کرده است، همانطور که او بهترین سنگ مرمر خود را پنهان کرده بود.

If you don’t give your hundred percent in a relationship, you’ll always keep doubting if the other person has given his/her hundred percent.

اگر در یک رابطه صد در صد خود را نگذارید، همیشه شک خواهید داشت که آیا طرف مقابل صددرصد خود را داده است یا خیر.