Well

خب

Well

خب

Well:

خب:

One day, a farmer’s donkey falls into a blind well in one of the villages. The donkey writhes and cries in pain for hours. When the owner who hears his voice comes and looks, he sees the poor donkey at the bottom of the well.

یک روز، الاغ کشاورز به چاه کور یکی از روستاها می افتد. الاغ ساعت ها از درد می پیچد و گریه می کند. وقتی صاحبی که صدایش را می شنود می آید و نگاه می کند، الاغ بیچاره ته چاه را می بیند.

The desperate farmer calls on the villagers for help. The villagers think about what they will do to save the donkey in the blind well, but ultimately decide that it is impossible to save it and it is not worth working for it.

کشاورز ناامید از اهالی روستا درخواست کمک می کند. روستاییان به این فکر می کنند که برای نجات خر در چاه کور چه خواهند کرد، اما در نهایت به این نتیجه می رسند که نجات آن غیرممکن است و ارزش کار کردن برای آن را ندارد.

The only remedy is to cover the well with soil. Everybody throws soil into the well from the shovels they take with their shovels. The poor animal shrugs the lands on it every time and dumps to the bottom. After a while, thanks to the soil under his feet, he rises a little more at any moment and eventually goes up. Villagers are very surprised at the donkey that comes out of the well.

تنها راه چاه پوشاندن چاه با خاک است. همه از بیل هایی که با بیل هایشان می گیرند، خاک می اندازند داخل چاه. حیوان بیچاره هر بار زمین های روی آن را بالا می اندازد و به ته می ریزد. بعد از مدتی به لطف خاک زیر پایش هر لحظه کمی بیشتر بلند می شود و در نهایت بالا می رود. روستاییان از الاغی که از چاه بیرون می آید بسیار تعجب می کنند.

Life is sometimes loaded on us and it is as if we are covered with dust and soil. The only way to deal with these is not to complain, but to shake and get rid of, to step into the light. Even if we are in a blind well…

زندگی گاهی بر ما بار می شود و گویی غبار و خاک بر ما پوشیده شده است. تنها راه مقابله با اینها شکایت نیست، بلکه تکان دادن و رهایی از آن، قدم گذاشتن در نور است. حتی اگر در یک چاه کور باشیم…