What Happens After you Die>
بعد از مرگ چه اتفاقی می افتد؟
What Happens After you Die
بعد از مرگ چه اتفاقی می افتد؟
What Happens After you Die?
بعد از مرگ چه اتفاقی می افتد؟
A conversation between God and man who had died in a car crash..
گفتگوی خدا و مردی که در تصادف رانندگی جان باختند..
Man – What happened?? Where am i??
مرد – چی شده؟؟ من کجام؟؟
God – You died. It was a fatal car accident.
خدا - تو مردی این یک تصادف رانندگی مرگبار بود.
Man – There was a truck.. skidding.. I died??
مرد – کامیون بود .. می لغزید .. مُردم ؟؟
God – Yes. But don’t feel bad.. Everyone dies.
خدا - بله. اما بد نباش.. همه می میرند.
Man – Where am i?? is this afterlife?? Are you God??
مرد – من کجام؟؟ این آخرت است؟؟ تو خدایی؟؟
God – Yes I am..
خدا - بله من هستم..
Man – My wife my kids.. will they be alright??
مرد – زنم بچه های من.. حالشون خوب میشه؟؟
God – Don’t worry.. They will be fine. Your kids will remember you in a perfect way.. Your wife will be crying outside but relieved inside. To be fair your marriage was falling apart.
خدایا - نگران نباش.. حالشون خوب میشه. بچههایتان شما را به خوبی به یاد خواهند آورد. همسرتان بیرون گریه میکند اما از درون راحت میشود. انصافاً ازدواج شما در حال فروپاشی بود.
Man – Oh.. So what happens now? Do i go to heaven or hell??
مرد – اوه.. خب حالا چی میشه؟ برم بهشت یا جهنم؟؟
God – Nothing… you will be Reincarnated..
خدا - هیچی... تو تناسخ خواهی شد..
Man – So.. Hindus were right..
مرد - پس.. هندوها درست میگفتن..
God – All religions are right in their own way..
خدا - همه ادیان به روش خود حق دارند..
Now God asked man to walk with him.. They followed through a void..
حالا خدا از انسان خواست که با او راه برود.. آنها از خلأ پیروی کردند.
Man – Are we going somewhere special??
مرد – جای خاصی میریم؟؟
God – Nothing in particular.. It’s just nice to walk and talk sometimes.
خدا - هیچ چیز خاصی.. فقط گاهی اوقات راه رفتن و صحبت کردن خوب است.
Man – So what’s next?? What’s point of reincarnation?? When i reborn i will be like blank slate and everything i did in this my life won’t matter.
مرد – خب بعد چی؟؟ منظور از تناسخ چیست؟؟ وقتی دوباره متولد شوم مثل لوح خالی خواهم بود و هر کاری که در این زندگی انجام دادم اهمیتی نخواهد داشت.
God – No.. No.. Your knowledge and experiences from all your past lives.. its just you don’t remember them right now.
خدا - نه.. نه.. دانش و تجربیاتت از تمام زندگی های گذشته ات... فقط همین الان آنها را به خاطر نمی آوری.
God stopped walking and kept his hands on man shoulder’s.
خدا از راه رفتن باز ایستاد و دستانش را روی شانه های مرد نگه داشت.
God – Your soul is magnificent and beautiful. A human kind can only be fraction of what you are..
خدایا روحت باشکوه و زیباست. یک نوع انسان فقط می تواند کسری از آنچه هستی باشد..
It’s like dipping a part of your finger into a vessel to see if that water is hot or cold and when you bring that out you have gained all the experiences it had..
مثل این است که بخشی از انگشت خود را در ظرفی فرو کنید تا ببینید آیا آن آب گرم است یا سرد و وقتی آن را بیرون می آورید، تمام تجربیاتی را که داشته است به دست آورده اید.
You have been human for 50 yrs and haven’t felt rest of your immense consciousness but there is no point in doing that between each life you had.
شما 50 سال است که انسان بوده اید و هشیاری عظیم خود را احساس نکرده اید، اما هیچ فایده ای برای انجام این کار بین هر زندگی که داشته اید وجود ندارد.
Man – How many time have i been reincarnated??
مرد - من چند بار تناسخ پیدا کردم؟
God – Many time and in lots of different lives. This time you will be reincarnated as a peasant girl in 500 AD.
خدا - بارها و در بسیاری از زندگی های مختلف. این بار در سال 500 پس از میلاد به عنوان یک دختر دهقان تناسخ خواهید یافت.
Man – So what’s point of it all?? Why reincarnation again and again when i don’t even remember anything?
مرد - خب این همه چی داره؟؟ چرا تناسخ دوباره و دوباره زمانی که من حتی چیزی به یاد نمیآورم؟
God – Well, reason i made this world is for you to mature.. With each new life you grow and mature and become larger and greater intellect.
خدا - خوب، دلیلی که من این دنیا را ساختم برای این است که تو بالغ شوی.. با هر زندگی جدید رشد می کنی و بالغ می شوی و عقل بزرگتر و بزرگتر می شوی.
Man – Just for me?? What about others??
مرد – فقط برای من؟؟ بقیه چطور؟؟
God – All are just different Incarnations of you.
خدا - همه فقط تجسم های متفاوتی از شما هستند.
Man – What..? I am everyone? I am every human being who lived?
مرد – چی...؟ من همه هستم؟ من هر انسانی هستم که زندگی کرد؟
God – Now you are getting it..
خدا - حالا داری میفهمی..
Man got silent..
مرد ساکت شد..
God – Every time you victimized someone, you were victimizing yourself. Every act of kindness you have done was done to yourself. Every emotions experienced by any human will be experienced by you..
خدا - هر وقت کسی را قربانی کردی، خودت را قربانی کردی. هر عمل محبت آمیزی که کردی در حق خودت انجام شد. هر احساسی که توسط هر انسانی تجربه شود توسط شما تجربه خواهد شد..
Man thought for a long time..
انسان مدتها فکر کرد..
Man – Then why do you do all this??
مرد – پس چرا این همه کار میکنی؟؟
God – So that.. Someday you can become like me.. Because you are one of my kind, you are my child.
خدا – تا .. یه روزی تو هم مثل من بشی .. چون تو از جنس من هستی ، تو فرزند منی .
Man – Wow.. You mean i am God??
مرد – وای.. یعنی من خدا هستم؟؟
God – No.. Not yet.. Once you’ve lived every human life throughout all time, you will have grown enough to be born.
خدا - نه.. هنوز نه.. وقتی در تمام مدت زندگی هر انسانی را سپری کردی، آنقدر رشد کرده ای که به دنیا بیای.
Man – So the whole universe… it’s just..
مرد - پس کل جهان ... فقط ...
God – It’s just an egg.. Now is time to move on to your next life.
خدا - این فقط یک تخم است.. اکنون زمان آن است که به زندگی بعدی خود بروید.