What You Want Most>
آنچه بیشتر از همه می خواهید
What You Want Most
آنچه بیشتر از همه می خواهید
What You Want Most:
آنچه بیشتر از همه می خواهید:
Story 1: What you want Most..??
داستان 1: بیشتر از همه چی میخوای...؟؟
Once a young boy came to a monk meditating by a river side.
یک بار پسر جوانی نزد راهبی آمد که در کنار رودخانه مشغول مراقبه بود.
Young master came to master and said, “Master, i wish to become your disciple..”
استاد جوان نزد استاد آمد و گفت: استاد، آرزو دارم شاگرد شما شوم.
Monk questioned, “Why?”
مونک پرسید: "چرا؟"
Young man thought for a moment and replied, “Because i want to find God.”
مرد جوان لحظه ای فکر کرد و گفت: چون می خواهم خدا را پیدا کنم.
Just then suddenly Master jumped up and grabbed that young man by his neck. Master dragged him into the river and plunged his head under the water.
در همان لحظه استاد از جا پرید و گردن آن مرد جوان را گرفت. استاد او را به داخل رودخانه کشاند و سرش را زیر آب فرو برد.
Young man struggled to free himself, after a minute master finally pulled him out of water. Young man was coughed up with water. After sometime when young man eventually quieted down.
مرد جوان تلاش کرد تا خود را آزاد کند، پس از یک دقیقه استاد بالاخره او را از آب بیرون کشید. مرد جوان را با آب سرفه کردند. پس از مدتی که مرد جوان در نهایت ساکت شد.
Master questioned him, “Tell me, what you wanted most when you were under water?”
استاد از او پرسید: به من بگو وقتی زیر آب بودی بیشتر از همه چه می خواستی؟
“Air..!”, answered young man.
مرد جوان پاسخ داد: هوا...!
Master replied, “Very well..!! Go home and come back to me When you want God as much as you wanted Air inside water..”
استاد پاسخ داد: «خیلی خب..!! برو خونه و برگرد پیش من وقتی همونقدر که هوای درون آب رو میخواستی خدا رو میخوای...
Story 2: Words to Encourage Prosperity..
داستان 2: کلماتی برای تشویق رفاه..
Once a rich man went to a zen master and requested him to write down something that would encourage prosperity of his family for years to come.
یک بار مردی ثروتمند نزد یک استاد ذن رفت و از او خواست چیزی بنویسد که باعث رفاه خانواده اش در سال های آینده شود.
Master took a large paper and wrote, “Father dies, son dies, grandson dies.”
استاد کاغذ بزرگی برداشت و نوشت: پدر می میرد، پسر می میرد، نوه می میرد.
When rich man read that paper he got angry at master and said, “Master i asked you to write something that could bring happiness and prosperity then why would you write and give me something so depressing?”
وقتی مرد ثروتمندی آن مقاله را خواند، از دست استاد عصبانی شد و گفت: "استاد من از شما خواستم چیزی بنویسید که می تواند خوشبختی و سعادت را به همراه داشته باشد، پس چرا می خواهید بنویسید و چیزی اینقدر ناراحت کننده به من بدهید؟"
Master Explained, “If your son dies before you that would bring unbearable grief to your family. Similarly if your grandson dies before your son, it would also bring great sorrow to your family.
استاد توضیح داد: "اگر پسر شما قبل از شما بمیرد، اندوه غیرقابل تحملی برای خانواده شما به همراه خواهد داشت. به همین ترتیب، اگر نوه شما قبل از پسر شما بمیرد، خانواده شما را نیز غمگین می کند.
But if your family generations after generations disappear in order i described, it would be Natural course of life and That would be True Happiness and Prosperity.”
اما اگر خانواده شما نسلها پس از نسلها به ترتیبی که توضیح دادم ناپدید شوند، این مسیر طبیعی زندگی خواهد بود و آن خوشبختی و سعادت واقعی خواهد بود.»
Rich man now understood what master meant and thanked him for his blessings.
مرد ثروتمند اکنون متوجه منظور استاد شد و از او به خاطر نعمت هایش تشکر کرد.