When Papa Scolded Me>
وقتی بابا مرا سرزنش کرد
When Papa Scolded Me
وقتی بابا مرا سرزنش کرد
When Papa Scolded Me:
وقتی بابا مرا سرزنش کرد:
"Baby, come for breakfast. Your milk is getting cold," called Bhaiya, my elder brother. I quickly put on my slippers, picked up my favorite doll, Beeta and rushed out into the verandah. It was a beautiful day. The morning air was most refreshing. "Ah, how lovely!" I said aloud, taking a deep breath. I ran across the verandah, with Beeta tucked under my arm.
بهایا، برادر بزرگترم، گفت: "عزیزم، برای صبحانه بیا، شیرت دارد سرد می شود." سریع دمپایی هایم را پوشیدم، عروسک مورد علاقه ام بتا را برداشتم و با عجله به ایوان رفتم. روز زیبایی بود. هوای صبح بسیار با طراوت بود. "آه، چقدر دوست داشتنی!" با صدای بلند گفتم و نفس عمیقی کشیدم. از ایوان دویدم، بتا را زیر بغلم انداختم.
While I gulped down the milk, I heard Papa calling out to the driver.
در حالی که شیر را قورت می دادم، شنیدم که بابا راننده را صدا می زد.
"Papa is still here, Bhaiya. He hasn't gone to the clinic, today," I said overwhelmed with joy.
غرق در خوشحالی گفتم: "بابا هنوز اینجاست، بهیا. امروز به درمانگاه نرفته است."
Being engrossed in a magazine, Bhaiya did not reply, but I could see Papa talking to someone in his room, which was opposite the dining hall facing the verandah.
بایا که غرق در مجله بود، پاسخی نداد، اما میتوانستم ببینم که بابا با کسی در اتاقش صحبت میکند، که روبروی سالن غذاخوری رو به ایوان بود.
"Papa! Papa! I don't have to go to school, it's a holiday. Do you have a holiday, too? Look, Beeta has got fever," I said, all in one breath.
در یک نفس گفتم: "بابا! بابا! من مجبور نیستم برم مدرسه، تعطیل است. شما هم تعطیلات دارید؟ ببینید بتا تب کرده است."
"No, my dear child, I don't have a holiday today. You go and play while I talk to Mr. Singh.
«نه عزیزم، من امروز تعطیلی ندارم، تو برو بازی کن تا من با آقای سینگ صحبت کنم.
He is very ill. I'll ask the compounder to give your doll some medicine," Papa said lovingly.
او بسیار بیمار است. بابا با محبت گفت: از مرکبان می خواهم که به عروسک شما دارو بدهد.
It was quite unusual to find my father at home at that time. Normally he was in his clinic before I woke up. So I was very happy. My father wiped his spectacles with the kerchief as he listened to his patient carefully.
در آن زمان یافتن پدرم در خانه بسیار غیرعادی بود. به طور معمول قبل از اینکه من بیدار شوم او در کلینیک خود بود. پس خیلی خوشحال شدم. پدرم در حالی که با دقت به صحبت های بیمارش گوش می داد عینکش را با دستمال پاک کرد.
I was on the balcony when I heard, "Baby! Baby! Come here, see this." It was my brother from the verandah. He had spread himself on an easy chair and our dog, Tom, was dancing round on his hind legs. I burst out laughing.
در بالکن بودم که شنیدم: "عزیزم! عزیزم! بیا اینجا، این را ببین." برادرم از ایوان بود. او خودش را روی صندلی راحتی پهن کرده بود و سگ ما، تام، روی پاهای عقبش می رقصید. من ترکیدم از خنده.
"Papa will give medicine to Beeta," I said, showing off.
در حالی که خودنمایی می کردم گفتم: بابا به بتا دارو می دهد.
"And I'll ask Papa to give some medicine to his darling daughter, because. . . .Because she laughs and laughs," said Bhaiya, tickling me and sending me into fits of laughter. Being the youngest child in the family I received everyone's attention and affection. Papa of course, was the most affectionate.
بهایا گفت: "و من از بابا می خواهم که به دختر عزیزش مقداری دارو بدهد، زیرا... زیرا او می خندد و می خندد." من به عنوان کوچکترین فرزند خانواده مورد توجه و محبت همه قرار گرفتم. البته بابا مهربان ترین بود.
I ran from one end of the verandah to the other and then onto the balcony, staying close to Papa's room to attract his attention while I played. I swung on the curtain, thumped on the door, tapped on the table, pulled and pushed the chair.
از یک سر ایوان به آن سر و سپس به بالکن دویدم و نزدیک اتاق پاپا ماندم تا در حین بازی توجه او را جلب کنم. روی پرده تاب خوردم، ضربه ای به در زدم، روی میز زدم، صندلی را کشیدم و هل دادم.
"Look, Bhaiya, what a variety of sounds they make," I said, pulling the chair, then leaping up and rapping on the door, clapping my hands, jumping all the while.
"بهای، ببین، بهایا، چه صداهای متنوعی در می آورند،" گفتم، صندلی را کشیدم، سپس بلند شدم و روی در کوبیدم، دستانم را کف زدم و تمام مدت پریدم.
"Don't," pleaded Bhaiya, not taking his eyes off the book in his hand.
بهایا، بدون اینکه چشمش را از کتابی که در دست داشت برداشته، التماس کرد: "نکن."
Racing back to the window of Papa's room, I saw him still busy with the patient. I loved to see him there before me, while I played. 'He must like it, too,' I thought, 'to see me play around in his room.'
به سمت پنجره اتاق پاپا برگشتم و دیدم که هنوز با بیمار مشغول است. دوست داشتم او را قبل از خودم آنجا ببینم، در حالی که بازی می کردم. فکر کردم: «او هم باید دوست داشته باشد که ببیند من در اتاقش بازی می کنم.»
I dragged a chair and climbed onto the table.
صندلی را کشیدم و روی میز رفتم.
This at last drew Papa's attention.
این در نهایت توجه بابا را جلب کرد.
"Baby, be careful, you'll fall down," he said tenderly.
با مهربانی گفت: عزیزم مواظب باش زمین می خوری.
"Look, Papa, I am taller than everyone," I grinned from ear to ear making my eyes disappear.
گوش به گوشم پوزخند زدم بابا، من از همه بلندترم و چشمانم ناپدید شد.
All one could see was a set of white teeth and chubby cheeks.
تنها چیزی که می شد دید مجموعه ای از دندان های سفید و گونه های چاق بود.
Both Mr. Singh and Papa smiled. Papa did not look convinced. So I said again raising my hands above my head. "Papa I'm a big girl, now."
هم آقای سینگ و هم بابا لبخند زدند. بابا قانع نشد. پس دوباره گفتم دستم را بالای سرم بردم. بابا من الان یه دختر بزرگم.
He nodded with a smile and continued talking to the patient.
با لبخند سری تکان داد و به صحبت با بیمار ادامه داد.
I touched all that I could reach with my hands till I got to the black switch. 'No, you should not touch it.' I was imagining what my mother would have said.
با دستانم هر چیزی را که می توانستم به آن برسم لمس کردم تا به سوئیچ مشکی رسیدم. "نه، شما نباید آن را لمس کنید." داشتم تصور می کردم که مادرم چه می گفت.
'If you touch it, you'll get hurt,' Bhaiya had told me once. This was a 'forbidden' article for me, but how attractive it looked — black against the light blue wall. Unable to resist the temptation to touch it, I pressed the switch and the light came on. I immediately switched it off. I was scared, I looked at Papa with large anxious eyes, but he was busy writing. He did not see me. I looked at Papa again and then at the switch which begged my hands to touch it again.
بهایا یک بار به من گفته بود: "اگر آن را لمس کنی، صدمه می خوری." این یک مقاله "ممنوع" برای من بود، اما چقدر جذاب به نظر می رسید - مشکی در مقابل دیوار آبی روشن. من که نتوانستم در برابر وسوسه لمس آن مقاومت کنم، سوئیچ را فشار دادم و چراغ روشن شد. بلافاصله خاموشش کردم ترسیده بودم، با چشمان درشت مضطرب به پاپا نگاه کردم، اما او مشغول نوشتن بود. او مرا ندید. دوباره به پاپا نگاه کردم و سپس به سوییچ که از دستانم التماس می کرد دوباره آن را لمس کنم.
'I'll do it just once more, okay?' I said softly to myself. I repeated the mischief once more and was unable to stop myself from doing it again and again. I seemed to have disturbed Papa who concentrating on the patient's problem. Without looking up from the book, he said in a serious voice, "Don't do that, you might get a shock."
"فقط یک بار دیگر این کار را انجام خواهم داد، باشه؟" آهسته با خودم گفتم من یک بار دیگر این شیطنت را تکرار کردم و نتوانستم جلوی تکرار آن را بگیرم. به نظر میرسید که بابا که روی مشکل بیمار تمرکز میکرد، مزاحم شدم. بدون اینکه سر از کتاب بلند کند، با صدای جدی گفت: این کار را نکن، ممکن است شوکه شوی.
The klick-klack of the switch and the glowing bulb fascinated me, "Baby, come here, let Papa do his work," called my brother.
صدای کلید و لامپ درخشان مرا مجذوب خود کرد، برادرم را صدا کرد: "عزیزم، بیا اینجا، بگذار بابا کارش را انجام دهد."
I ignored everybody. This was the most fascinating game for me at the moment.
همه رو نادیده گرفتم این جذاب ترین بازی برای من در حال حاضر بود.
How fantastic! I press — the light is on, I push — the light goes off', I muttered.
چه خارق العاده! زمزمه کردم - چراغ روشن است، فشار می دهم - چراغ خاموش می شود.
The patient, obviously, had some serious problem.
بدیهی است که بیمار مشکل جدی داشت.
My father sat with four books open in front of him. My running around had certainly disturbed him. Completely exasperated, he put down his pen and spectacles and shouted at me, "You're not listening to me. GET DOWN FROM THERE!"
پدرم با چهار کتاب باز نشسته بود. دویدن من در اطراف مطمئناً او را آزار داده بود. او که کاملاً عصبانی شده بود، خودکار و عینک خود را زمین گذاشت و بر سر من فریاد زد: "به من گوش نمی دهی. از آنجا برو پایین!"
His loud voice broke my trance. I gaped at him wide-eyed. He fixed his gaze on me, expecting to be obeyed instantly. I was shocked at being scolded so loudly by him — scolded by Papa. Papa, a very soft spoken person, who was known never to raise his voice, had SHOUTED in anger at his darling daughter. I was very angry with him.
صدای بلند او خلسه مرا شکست. با چشمای گشاد شده بهش خیره شدم. نگاهش را به من دوخت و انتظار داشت که فوراً از او اطاعت شود. من از اینکه با صدای بلند مورد سرزنش او قرار گرفتم شوکه شدم - بابا او را سرزنش کرد. بابا، فردی بسیار نرم، که میدانست هرگز صدایش را بلند نمیکند، با عصبانیت بر سر دختر عزیزش فریاد زده بود. خیلی از دستش عصبانی بودم.
I jumped down from the table with a loud thud and raced up and down the balcony. My breath quickened, my face went red with anger and my eyes felt hot with unshed tears. Throwing my hands about, I raced up and down wanting to destroy everything that came in my way.
با صدای بلند از روی میز پایین پریدم و از بالکن بالا و پایین میرفتم. نفسم تند شد، صورتم از عصبانیت قرمز شد و چشمانم از اشک های ریخته نشده داغ شد. دستانم را به اطراف پرتاب کردم، بالا و پایین دویدم و می خواستم هر چیزی را که سر راهم قرار می گرفت نابود کنم.
Hearing the commotion Bhaiya came out.
با شنیدن هیاهو بهایا بیرون آمد.
"What is it?" he asked. My fury found a ready victim and I ran towards him and pushed him. I felt like bursting into tears. I rushed and pulled at the curtain in Papa's room, which came down with the force. I saw Papa talking to the patient with his usual patience.
"چیه؟" او پرسید. خشم من یک قربانی آماده پیدا کرد و به سمت او دویدم و او را هل دادم. حس کردم اشک در بیاد. عجله کردم و پرده اتاق پاپا را کشیدم که با زور پایین آمد. پدر را دیدم که با حوصله همیشگی خود با بیمار صحبت می کرد.
How unthoughtful of him! He is not a bit bothered about my being so angry with him. I was fuming all the more.
چقدر نسبت به او بی فکر است! او یک ذره از این که من با او عصبانی هستم ناراحت نیست. من بیشتر از این دود می کردم.
I went back into the room, stamping my feet noisily in anger. Standing close to Papa, I raged vehemently, "Why couldn't you say it softly?
به اتاق برگشتم و با عصبانیت پاهایم را با صدای بلند کوبیدم. نزدیک بابا ایستاده بودم و به شدت عصبانی شدم: "چرا نمیتونستی آهسته بگی؟
Why did you speak so loudly to me?"
چرا اینقدر بلند با من حرف زدی؟"
The next moment I came out on the balcony and stood beside the money-plant pot. My eyes were now full of tears. I plucked a leaf and shredded it to pieces. The sound of a chair being pushed in Papa's room reached my ears and then I heard his footsteps coming closer to me. I tried to run away in annoyance, but Papa caught me. He pulled my face towards his and picked me up. Tears came rolling down my plump cheeks. He patted my head lovingly and wiped my tears.
لحظه بعد از بالکن بیرون آمدم و کنار گلدان گیاه پول ایستادم. حالا چشمانم پر از اشک بود. یک برگ چیدم و تکه تکه کردم. صدای هل دادن صندلی در اتاق پاپا به گوشم رسید و صدای قدم هایش را شنیدم که به من نزدیک شد. با ناراحتی سعی کردم فرار کنم، اما بابا مرا گرفت. صورتم را به سمت صورتش کشید و بلندم کرد. اشک روی گونه های چاقم سرازیر شد. با محبت به سرم زد و اشک هایم را پاک کرد.
"Oh, you big cat!" said Papa, ruffling my hair.
"اوه، گربه بزرگ!" بابا موهایم را بهم زد.
This affectionate gesture melted my wrath. A moment later I was once again happy playing round the house.
این حرکت محبت آمیز خشم من را آب کرد. لحظه ای بعد من یک بار دیگر از بازی دور خانه خوشحال شدم.