Whose Bag?

کیف کی؟

Whose Bag?

کیف کی؟

Whose Bag?

کیف کی؟

Once it so happened that there was an oil merchant. When the villagers came to buy oil from him he gave them the oil and collected money from them. One day he and a villager come to the court, both fighting for a bag of money. Each claimed that the bag belonged to him.

یک بار اتفاق افتاد که یک تاجر نفت آنجا بود. وقتی اهالی روستا برای خرید نفت از او آمدند، روغن را به آنها داد و از آنها پول گرفت. یک روز او و یک روستایی به دربار می آیند و هر دو برای یک کیسه پول با هم می جنگند. هر کدام ادعا کردند که کیف متعلق به اوست.

The merchant said that it was his bag, when he turned to give the customer his oil, he pulled the bag from him and started fighting. The villager said it was his bag, when he was looking at some other things he placed it in front of the merchant and the merchant started to claim it.

تاجر گفت کیف اوست، وقتی برگشت تا روغنش را به مشتری بدهد، کیسه را از او بیرون کشید و شروع به دعوا کرد. روستایی گفت این کیف اوست، وقتی به چیزهای دیگری نگاه می کرد آن را جلوی بازرگان گذاشت و تاجر شروع به مطالبه آن کرد.

Everybody in the court was surprised and was waiting eagerly how Akbar would solve this problem.

همه در دربار تعجب کرده بودند و مشتاقانه منتظر بودند اکبر چگونه این مشکل را حل کند.

Akbar asked Birbal to solve this case. Birbal asked a servant to get some water in a bowl. The servant brought the water. He then placed the bag in the bowl. After sometime everybody saw some oily substance floating on water. Birbal told that the bag belonged to the oil merchant not to the villager.

اکبر از بیربال خواست این پرونده را حل کند. بیربال از خدمتکاری خواست که در ظرفی مقداری آب بیاورد. خادم آب را آورد. سپس کیسه را در کاسه گذاشت. بعد از مدتی همه مقداری ماده روغنی را دیدند که روی آب شناور بود. بیربال گفت که کیسه مال تاجر نفت است نه روستایی.

Everybody praised Birbal and the customer was punished.

همه از بیربال تعریف کردند و مشتری تنبیه شد.