Why the sky is far away>
چرا آسمان دور است
Why the sky is far away
چرا آسمان دور است
Why the sky is far away:
چرا آسمان دور است:
Raman looked at the food in his lunch box and made a face. "Idli and chutney and chutney and idli again," he said to his friend Bhim."
رامان به غذای جعبه ناهارش نگاه کرد و صورتش را درآورد. به دوستش بهیم گفت: «ایدلی و چاتنی و باز هم ادلی».
Bhim gave his own lunch a critical look and frowned. "You think that's bad," he said, "I've got bread and jam again. It's the third time this week!"
بهم نگاهی انتقادی به ناهار خودش انداخت و اخم کرد. گفت: «فکر می کنی بد است، دوباره نان و مربا گرفتم، این هفته سومین بار است!
They pushed the food aside. "We can get something at the burger place after school," Raman said. They concentrated on studying for their English test instead of eating. English was next period, and Mr. Frank had a reputation for giving difficult tests. When the bell rang, they dropped their uneaten lunches into the garbage. Mr. Frank was standing nearby. "Not hungry, guys?" he asked. They shook their heads and hurried off to class.
غذا را کنار زدند. رامان گفت: "ما می توانیم بعد از مدرسه چیزی در محل برگر بگیریم." آنها به جای خوردن غذا بر روی مطالعه برای آزمون انگلیسی خود تمرکز کردند. انگلیسی دوره بعدی بود و آقای فرانک به دادن تست های سخت شهرت داشت. وقتی زنگ به صدا درآمد، ناهارهای نخورده خود را در زباله ها ریختند. آقای فرانک همان نزدیکی ایستاده بود. "بچه ها گرسنه نیستید؟" او پرسید. سرشان را تکان دادند و با عجله به سمت کلاس رفتند.
When the test was over, there were still ten minutes left in the period. Mr. Frank stood at the front of the class. "Before you leave today," he said, leaning against the desk, "I'd like to share an old African folktale with you. I think you'll find this one interesting. It's called 'Why the Sky Is Far Away'"
وقتی آزمون تمام شد، هنوز ده دقیقه به پایان دوره باقی مانده بود. آقای فرانک جلوی کلاس ایستاد. او با تکیه دادن به میز گفت: «قبل از اینکه امروز بروی، میخواهم یک داستان قدیمی آفریقایی را با تو به اشتراک بگذارم. فکر میکنم این یکی برای شما جالب باشد. اسمش «چرا آسمان دور است» است.
Long ago the sky was close to the Earth. Men and women did not have to plant their own food. Instead, when they were hungry, they just reached up and broke off a piece of the sky to eat. Sometimes the sky tasted like ripe bananas. Other times it tasted like roasted potatoes. The sky was always delicious.
مدتها پیش آسمان به زمین نزدیک بود. مردان و زنان مجبور نبودند غذای خود را بکارند. در عوض، وقتی گرسنه بودند، فقط دستشان را بالا بردند و تکهای از آسمان را شکستند تا غذا بخورند. گاهی آسمان طعم موز رسیده را می داد. گاهی اوقات طعم آن شبیه سیب زمینی برشته بود. آسمان همیشه خوشمزه بود.
People spent their time making beautiful cloth. They painted beautiful pictures and sang songs at night. The grand king, Oba, had a wonderful palace. His servants made beautiful shapes out of pieces of sky.
مردم وقت خود را صرف ساختن پارچه های زیبا می کردند. شب ها تصاویر زیبایی می کشیدند و آهنگ می خواندند. شاه بزرگ، اوبا، قصر شگفت انگیزی داشت. بندگانش از تکه های آسمان اشکال زیبایی می ساختند.
Many people in the kingdom did not use the gift of the sky wisely. When they took more than they could eat, the sky became angry. Some people threw the extra pieces into the garbage.
بسیاری از مردم پادشاهی از موهبت آسمان عاقلانه استفاده نکردند. وقتی بیشتر از چیزی که میتوانستند بخورند، آسمان عصبانی شد. عدهای تکههای اضافی را داخل زبالهها انداختند.
Early one morning the angry sky turned dark. Black clouds hung over the land and a great sky voice said to all the people, "You are wasting my gift of food. Do not take more than you can eat. I don't want to see pieces of me in the garbage anymore or I will take my gift away."
یک روز صبح زود آسمان خشمگین تاریک شد. ابرهای سیاه بر روی زمین آویزان شد و صدای بلند آسمان به همه مردم گفت: "شما دارید غذای من را هدر می دهید. بیش از آنچه می توانید بخورید نگیرید. من دیگر نمی خواهم تکه های خود را در زباله ببینم یا هدیه ام را بر می دارم.»
The king and the people trembled with fear. King Oba said, "Let's be careful about how much food we take." For a long time, all the people were careful.
شاه و مردم از ترس می لرزیدند. شاه اوبا گفت: "بیایید مراقب مقدار غذا باشیم." تا مدت ها همه مردم مراقب بودند.
But one man named Adami wasn't careful. At festival time, he took so many delicious pieces of sky that he couldn't eat them all. He knew he must not throw them away.
اما مردی به نام آدمی مراقب نبود. در زمان جشنواره، او آنقدر تکه های خوشمزه آسمان را برداشت که نتوانست همه آنها را بخورد. او می دانست که نباید آنها را دور بیندازد.
He tried to give the pieces to his wife. "Here, wife," Adami said. "You eat the rest."
سعی کرد قطعات را به همسرش بدهد. آدمی گفت: اینجا، همسر. "بقیه را تو بخور."
"I can't," Adami's wife said. "I'm too full."
همسر آدمی گفت: نمی توانم. "من خیلی سیر هستم."
Adami asked all his children to help him eat the delicious pieces of sky, but the children couldn't eat one more bite. So Adami decided to try to hide the pieces at the bottom of the garbage pile.
آدمی از همه فرزندانش خواست که در خوردن تکه های خوشمزه آسمان به او کمک کنند، اما بچه ها نتوانستند یک لقمه بیشتر بخورند. بنابراین آدمی تصمیم گرفت سعی کند قطعات را در ته انبوه زباله پنهان کند.
Suddenly, the sky became angry and the clouds turned black. "You have wasted my gift of food again," yelled the sky.
ناگهان آسمان خشمگین شد و ابرها سیاه شدند. آسمان فریاد زد: "تو دوباره غذای من را هدر دادی."
"This time I will go away so you cannot waste me anymore."
"این بار من می روم تا دیگر نتوانید مرا هدر دهید."
All of the people cried, "What will we eat? We might starve!"
همه مردم فریاد زدند: "چه بخوریم؟ ممکن است از گرسنگی بمیریم!"
The sky said, "You will have to learn how to plant crops in the ground and hunt in the forests. If you work hard, you may learn not to waste the gifts of nature."
آسمان گفت: "شما باید یاد بگیرید که چگونه محصولات را در زمین بکارید و در جنگل ها شکار کنید. اگر سخت کار کنید، ممکن است یاد بگیرید که مواهب طبیعت را هدر ندهید."
Everyone watched as the sky sailed away. From that time on, they worked hard to grow their food and cook their meals. They always tried to remember not to waste the gifts of nature.
همه به دور شدن آسمان نگاه کردند. از آن زمان به بعد، آنها برای پرورش غذا و پختن غذایشان سخت کار کردند. آنها همیشه سعی می کردند به یاد داشته باشند که مواهب طبیعت را هدر ندهند.
The bell rang for the next period. "That's the end," Mr. Frank said, smiling. He looked at Raman and Bhim.
زنگ دوره بعد به صدا درآمد. آقای فرانک با لبخند گفت: "این پایان است." به رامان و بهیم نگاه کرد.
"What did you think of the story?" he asked. They slouched in their chairs and looked apologetic.
"نظرت در مورد داستان چی بود؟" او پرسید. روی صندلی هایشان خمیده بودند و عذرخواهی به نظر می رسیدند.
"We get the message," they said, smiling. "No more lunches in the garbage!"
آنها با لبخند گفتند: "پیام را دریافت می کنیم." "دیگر نهار در زباله نیست!"