Wind and Sun

باد و خورشید

Wind and Sun

باد و خورشید

Wind and Sun:

باد و خورشید:

Once the sun and the wind had a dispute, each thinking himself, the stronger. Finally they agreed that he should be considered the stronger who should succeed in forcing a traveler, whom they saw on the road, to drop his cloak from his shoulder. So the wind began to blow and storm, and rain and hail aided him; then the poor traveler trembled, and was frightened, but he only wrapped his cloak closely about him to protect himself and keep the wind from tearing it off. Now came the sun's turn. With mild and gentle warmth he sent down his rays. Heaven and earth smiled, and the earth grew warmer every moment. The traveler could not keep the heavy cloak on his shoulder any longer, so he took it off and sat down to rest under a shady tree, while the sun rejoiced in his victory.

زمانی که خورشید و باد با هم اختلاف پیدا کردند، هر کدام خودشان فکر می کردند قوی تر. سرانجام پذیرفتند که او را قوی‌تر بدانند که موفق شود مسافری را که در راه می‌دیدند، مجبور کند خرقه‌اش را از روی دوش بیاندازد. پس باد شروع به وزیدن کرد و طوفان کرد و باران و تگرگ به او کمک کرد. سپس مسافر بیچاره لرزید و ترسید، اما فقط شنل خود را به دور خود پیچید تا از خود محافظت کند و باد آن را پاره نکند. حالا نوبت خورشید است. با گرمی ملایم و ملایم اشعه هایش را فرو فرستاد. آسمان و زمین لبخند زدند و زمین هر لحظه گرمتر شد. مسافر دیگر نتوانست خرقه سنگین را بر دوش خود نگه دارد، پس آن را درآورد و در زیر درختی سایه‌دار نشست و در حالی که خورشید از پیروزی او شادی کرد.