Wise Man Advice

نصیحت مرد خردمند

Wise Man Advice

نصیحت مرد خردمند

Wise Man Advice:

نصیحت مرد خردمند:

Once an old man wanted his son to learn about secret of happiness so he sent his son far away to meet a man who was known for being wisest man.

یک بار پیرمردی می خواست پسرش راز خوشبختی را بداند، بنابراین پسرش را به دوردست فرستاد تا با مردی آشنا شود که به داناترین مرد معروف بود.

Son obeyed his father. It took him weeks to reach that place. There young man saw a very big and beautiful castle on mountain top.

پسر از پدرش اطاعت کرد. هفته ها طول کشید تا او به آن مکان رسید. در آنجا مرد جوانی قلعه بسیار بزرگ و زیبایی را در بالای کوه دید.

After entering castle, while moving toward the main hall of castle he saw lots of people. Some were tradesmen, some playing soft music, some were conversing in the corner.

پس از ورود به قلعه، هنگام حرکت به سمت تالار اصلی قلعه، جمعیت زیادی را دید. بعضی ها تاجر بودند، بعضی ها موسیقی ملایم می نواختند، بعضی ها در گوشه ای مشغول گفتگو بودند.

Young man was surprised to see all this. He saw that wise men conversed with everyone who came to meet him. Young man had to wait for hours for his turn to meet wise man.

مرد جوان از دیدن همه اینها شگفت زده شد. دید که حکیمان با همه کسانی که به ملاقات او می آیند گفتگو می کنند. مرد جوان مجبور شد ساعت ها منتظر بماند تا نوبتش با مرد خردمند ملاقات کند.

When young man meet wise man and told him about his reason to come there. Wise Man listened to him and said, “I will answer you later.. Meanwhile you look around castle and return after 3 hours.”

هنگامی که مرد جوان با مرد عاقل ملاقات کرد و دلیل آمدنش را به او گفت. مرد حکیم به حرف او گوش داد و گفت: بعداً به شما پاسخ خواهم داد.

Wise man handed a teaspoon with some drops of oil in it and said, “As you wander around carry this spoon with you without dropping or spilling any oil from spoon.”

مرد حکیم قاشق چای خوری را که چند قطره روغن در آن بود به دست داد و گفت: در حین سرگردانی این قاشق را با خود حمل کن بدون اینکه روغنی از قاشق بریزد یا بریزد.

Young man agreed and went with that spoon. After 3 hours he came back to wise man.

مرد جوان موافقت کرد و با آن قاشق رفت. بعد از 3 ساعت نزد مرد عاقل برگشت.

Wise man asked, “Well, my dear.. tell me did you saw beautiful carving on the walls of castle?? Did you saw beautiful garden??”

حکیم پرسید: خوب عزیزم.. بگو آیا حکاکی زیبایی روی دیوارهای قلعه دیدی؟ باغ زیبا دیدی؟؟"

Boy hesitated at first but then confessed that he observed nothing as he his only concern was to save that oil from spilling from spoon, which was given to him by wise man.

پسر ابتدا تردید کرد، اما بعد اعتراف کرد که هیچ چیز را مشاهده نمی کند زیرا او تنها دغدغه اش این بود که روغن را از ریختن قاشقی که توسط مرد خردمند به او داده شده بود، نجات دهد.

Wise man said, “Now, again go around the castle carrying this spoon with oil but this time see and enjoy beauty of castle too..”

مرد عاقل گفت: حالا دوباره قلعه را با این قاشق با روغن حمل کن، اما این بار هم زیبایی قلعه را ببین و لذت ببر.

Young man again took that spoon and went to explore that castle. This time he observed all the art work, gardens, mountains and beauty of flowers. Upon returning to the wise man, he related in detail everything he had seen.

مرد جوان دوباره آن قاشق را برداشت و به کاوش در آن قلعه رفت. این بار او تمام آثار هنری، باغ ها، کوه ها و زیبایی گل ها را مشاهده کرد. پس از بازگشت نزد حکیم، هر آنچه را که دیده بود به تفصیل بیان کرد.

Wise smiled and said, “I am happy that you liked what you saw but tell me one thing.. where is the oil which you were carrying in this spoon??”

حکیم لبخندی زد و گفت: خوشحالم که از چیزی که دیدی خوشت آمد اما یک چیزی به من بگو روغنی که در این قاشق حمل می کردی کجاست؟

Young man almost forgot about oil and spoon. When he saw that he found that all the oil was gone from the spoon while he was busy admiring beauty..

مرد جوان تقریباً روغن و قاشق را فراموش کرد. وقتی دید که تمام روغن قاشق از بین رفته در حالی که مشغول تحسین زیبایی بود..

“Well, young man.. there is only one advice i can give you.. Secret of happiness is to see all the beauty and marvels of world but never to forget the drops of oil on the spoon”, said wise man.

مرد خردمند گفت: خوب، جوان... فقط یک نصیحت می توانم به تو بدهم. راز خوشبختی این است که تمام زیبایی ها و شگفتی های دنیا را ببینی، اما هرگز قطرات روغن روی قاشق را فراموش نکنی.

Moral:

اخلاقی:

Secret of Happiness is to Enjoy life but never to forget our Responsibility.

راز خوشبختی این است که از زندگی لذت ببریم اما هرگز مسئولیت خود را فراموش نکنیم.