Writing a Book>
نوشتن کتاب
Writing a Book
نوشتن کتاب
Writing a Book
نوشتن کتاب
"LET us write a book," they said;
گفتند: «بیایید کتاب بنویسیم.
"but what shall it be about ?"
"اما در مورد چه چیزی باید باشد؟"
"A fairy story," said the elder sister.
خواهر بزرگتر گفت: یک داستان پری.
" A book about kings and queens," said the other.
دیگری گفت: کتابی درباره پادشاهان و ملکه ها.
"Oh, no," said the brother, "let's write about animals."
برادر گفت: "اوه، نه، بیایید در مورد حیوانات بنویسیم."
"We will write about them all," they cried together. So they put the paper, and pens, and ink ready. The elder sister took up a fairy story and looked at it, and put it down again.
آنها با هم گریه کردند: "ما در مورد همه آنها خواهیم نوشت." پس کاغذ و خودکار و جوهر را آماده کردند. خواهر بزرگتر یک داستان پری برداشت و به آن نگاه کرد و دوباره آن را گذاشت.
"I have never known any fairies," she said, "except in books; but, of course, it would not do to put one book inside another anyone could do that."
او گفت: "من هرگز هیچ پری را نشناختم، مگر در کتابها، اما، البته، قرار دادن یک کتاب در کتاب دیگر، کسی نمی تواند این کار را انجام دهد."
"I shall not begin to-day," the little one said, "for I must know a few kings and queens before I write about them, or I may say something foolish."
کوچولو گفت: «امروز شروع نخواهم کرد، زیرا باید چند پادشاه و ملکه را قبل از نوشتن درباره آنها بشناسم، وگرنه ممکن است چیز احمقانه ای بگویم.
"I shall write about the pig, and the pony, and the white rabbit," said the brother; "but first I must think a bit. It would never do to write a book without thinking."
برادر گفت: «درباره خوک، اسب پونی و خرگوش سفید خواهم نوشت. "اما ابتدا باید کمی فکر کنم. نوشتن یک کتاب بدون فکر هرگز کارساز نیست."
Then the elder sister took up the fairy story again, to see how many things were left out, for those, she thought, would do to go into her book.
سپس خواهر بزرگتر دوباره داستان پری را در پیش گرفت تا ببیند چه چیزهایی از قلم افتاده است که فکر میکرد آنها باید به کتابش بروند.
The little one said to herself, "Really, it is no good thinking about kings and queens until I have known some, so I must wait;" and while the brother was considering about the pig, and the pony, and the white rabbit, he fell asleep.
کوچولو با خود گفت: "واقعا فکر کردن به پادشاهان و ملکه ها تا زمانی که برخی را نشناسم خوب نیست، پس باید صبر کنم." و در حالی که برادر در مورد خوک و اسب و خرگوش سفید فکر می کرد، به خواب رفت.
So the book is not written yet, but when it is we shall know a great deal.
بنابراین کتاب هنوز نوشته نشده است، اما زمانی که نوشته شود، چیزهای زیادی خواهیم دانست.