You Cannot Please Everyone

شما نمی توانید همه را راضی کنید

You Cannot Please Everyone

شما نمی توانید همه را راضی کنید

You Cannot Please Everyone

شما نمی توانید همه را راضی کنید

Bill a 40 year old man was a cloth vendor. He used to sell different types of clothes in the nearby towns and villages. He used to carry the cloth bags on top of his donkey.

بیل مردی 40 ساله پارچه فروش بود. او در شهرها و روستاهای اطراف انواع لباس می فروخت. کیسه های پارچه ای را بالای الاغش می برد.

He took his 15 years old son along with him to a nearby town. The donkey carried two bags and all the clothes were sold. Both father and son were happy. After having a huge business and lump sum profit, Bill was happily returning home with his son and his donkey.

او پسر 15 ساله خود را با خود به شهر نزدیک برد. الاغ دو کیسه حمل کرد و تمام لباس ها فروخته شد. پدر و پسر هر دو خوشحال بودند. بیل پس از کسب و کار هنگفت و سود یکجا، با خوشحالی با پسر و الاغش به خانه برمی گشت.

They were very tired and find it too hard to reach their place. All the three walked slowly on their way back to home.

آنها بسیار خسته بودند و رسیدن به محل خود بسیار سخت بود. هر سه در راه بازگشت به خانه به آرامی راه افتادند.

Two men saw them very tired. They spoke to themselves, 'See they are very tired and exhausted it seems. They have a donkey, why not any one of them can sit in that donkey? Fools, they find it difficult to walk and still don't use the donkey!'

دو مرد آنها را بسیار خسته دیدند. آنها با خود صحبت کردند، "ببینید آنها بسیار خسته و خسته هستند، به نظر می رسد. آنها یک الاغ دارند، چرا هیچ یک از آنها نمی تواند در آن الاغ بنشیند؟ احمق ها راه رفتن برایشان سخت است و هنوز از الاغ استفاده نمی کنند!

The father and son heard the two men having a conversation about them and son asked his father to sit on the donkey.

پدر و پسر شنیدند که دو مرد درباره آنها صحبت می کنند و پسر از پدرش خواست که روی الاغ بنشیند.

He agreed and sat on the donkey. After a few minutes, an old man saw Bill on top of the donkey and yelled at him, 'Hey look at your boy. He is so tired and why are you sitting on the donkey. Let him sit on the donkey and you walk!'

قبول کرد و روی الاغ نشست. بعد از چند دقیقه، پیرمردی بیل را بالای الاغ دید و فریاد زد: هی به پسرت نگاه کن. او خیلی خسته است و چرا روی الاغ نشسته ای. بگذار روی الاغ بنشیند و تو راه برو!

Bill made his son sit on the donkey and they contained their journey for a while. Another stranger shouted at Bill's son, 'Hey you are too young, can't you walk? You made your father walk behind you? Get down now!'

بیل پسرش را وادار کرد روی الاغ بنشیند و آنها مدتی سفر خود را متوقف کردند. غریبه دیگری سر پسر بیل فریاد زد، "هی تو خیلی جوانی، نمی توانی راه بروی؟" پدرت را مجبور کردی پشت سرت راه برود؟ همین الان بیا پایین!

Bill and his son was confused and did not know what to do. They both decided to sit on the donkey. The donkey was unable to walk carrying heavy weight on his back.

بیل و پسرش گیج شده بودند و نمی دانستند چه کنند. هر دو تصمیم گرفتند روی الاغ بنشینند. الاغ در حالی که وزن سنگینی را بر پشت خود حمل می کرد قادر به راه رفتن نبود.

Another man saw them at a distance and rushed towards them. He shouted at Bill and his son, 'Are you mad? How the donkey can carry you both? Can't you walk? Why are you hurting this animal?'

مرد دیگری از دور آنها را دید و به سمت آنها شتافت. او بر سر بیل و پسرش فریاد زد: «آیا شما عصبانی هستید؟ الاغ چگونه می تواند هر دوی شما را حمل کند؟ نمیتونی راه بری؟ چرا این حیوان را اذیت می کنی؟

Bill and the boy were stunned and remained speechless for a while.

بیل و پسر مات و مبهوت ماندند و مدتی لال ماندند.

It is not possible to please everyone. Everyone has got different views and opinions. It's too hard to please or follow everyone. Sometimes, we should go by what our mind says and simply follow the heart.

نمی شود همه را راضی کرد. هرکسی دیدگاه ها و نظرات متفاوتی دارد. راضی کردن یا دنبال کردن همه خیلی سخت است. گاهی اوقات باید به آنچه ذهنمان می گوید عمل کنیم و به سادگی از قلب پیروی کنیم.