Young Girl Love for Prince

عشق دختر جوان برای شاهزاده

Young Girl Love for Prince

عشق دختر جوان برای شاهزاده

Young Girl Love for Prince

عشق دختر جوان برای شاهزاده

In ancient china, It was tradition that if prince has to be married before he can become crowned emperor. There was a prince who was about to be crowned. So he needed to find a young woman whom he could trust and get married to.

در چین باستان، سنت بر این بود که اگر شاهزاده باید قبل از تاجگذاری امپراتور ازدواج کند. شاهزاده ای بود که در آستانه تاج گذاری بود. بنابراین او نیاز داشت تا زن جوانی را پیدا کند که بتواند به او اعتماد کند و با او ازدواج کند.

Once there was a who had to be crowned in few days so Prince decided to summon all the young women from his kingdom in order to find most worthy candidate.

یک بار یک نفر بود که باید ظرف چند روز تاجگذاری می کرد، بنابراین شاهزاده تصمیم گرفت تمام زنان جوان پادشاهی خود را احضار کند تا شایسته ترین نامزد را پیدا کند.

There was an old lady who used to serve at palace. When heard the news she got sad because she knew her daughter nurtured a secret love for prince. After getting home she told her daughter about it. Her daughter decided that she would go to palace. Old lady got worried after knowing her decision.

پیرزنی بود که در قصر خدمت می کرد. وقتی این خبر را شنید ناراحت شد زیرا می دانست که دخترش عشق پنهانی به شاهزاده دارد. بعد از رسیدن به خانه این موضوع را به دخترش گفت. دخترش تصمیم گرفت که به قصر برود. پیرزن پس از دانستن تصمیم خود نگران شد.

Old lady said to her daughter, “What will you do there?? There will be all beautiful and rich girls from kingdom will be present there..”

پیرزن به دخترش گفت: آنجا چه کار خواهی کرد؟ همه دختران زیبا و ثروتمند پادشاهی در آنجا حضور خواهند داشت.»

Daughter replied, “Mother I know i won’t be chosen but it’s my only chance to spend time with prince and that makes me happy. I will go to palace tomorrow.”

دختر پاسخ داد: "مادر می دانم که انتخاب نخواهم شد، اما این تنها فرصت من است که با شاهزاده وقت بگذرانم و این باعث خوشحالی من می شود. من فردا به قصر خواهم رفت.»

Next day when young girl reached palace, she saw young women from all around kingdom were present there wearing beautiful cloths and jewelry, prepared to do anything to seize this opportunity to marry prince.

روز بعد، وقتی دختر جوان به قصر رسید، دید زنان جوانی از سراسر پادشاهی با لباس‌ها و جواهرات زیبا در آنجا حضور دارند و آماده بودند تا از این فرصت برای ازدواج با شاهزاده دست به هر کاری بزنند.

In presence of all members of court and girls prince announced a challenge.

با حضور همه اعضای دربار و دختران شاهزاده اعلام چالش کرد.

He said, “I will give you each a seed. After six months time, young woman who brings me the loveliest flower will be my wife and future empress.”

او گفت: «به هر یک از شما یک دانه خواهم داد. بعد از شش ماه، زن جوانی که دوست‌داشتنی‌ترین گل را برای من می‌آورد، همسر و ملکه آینده من خواهد بود.»

All girls took seed and left. Poor young girl also took her seed and planted it in a pot. She nurtured and took care of it with love. She believed that her love is true and flower will grow as large as her love for prince.

همه دخترها دانه گرفتند و رفتند. دختر جوان بیچاره هم بذرش را گرفت و در گلدانی کاشت. او با عشق آن را پرورش داد و از آن مراقبت کرد. او معتقد بود که عشق او واقعی است و گل به اندازه عشق او به شاهزاده بزرگ خواهد شد.

Girl saw that no shoot appeared even after three months have passed and nothing had grown in her pot. Young girl consulted farmers, peasants but nothing happened. With each days he felt that her dream have moved father away.

دختر دید که حتی بعد از گذشت سه ماه هیچ شاخه ای ظاهر نشد و چیزی در گلدانش رشد نکرده بود. دختر جوان با کشاورزان و دهقانان مشورت کرد اما هیچ اتفاقی نیفتاد. هر روز احساس می کرد که رویای او پدر را از خود دور کرده است.

At last six months were over and still nothing had grown in that pot. She knew she had no flower to show still she decided to go back to palace with that pot. She reached palace on final day.

بالاخره شش ماه تمام شد و هنوز چیزی در آن گلدان رشد نکرده بود. او می دانست که گلی برای نشان دادن ندارد، با این حال تصمیم گرفت با آن گلدان به قصر برگردد. او در روز آخر به قصر رسید.

On final day all court member and girls arrived. She saw that all other candidates had wonderful results and each one had lovely flower, she was the only one holding a flowerless pot.

روز آخر تمام اعضای دادگاه و دختران وارد شدند. او دید که همه کاندیداهای دیگر نتایج فوق العاده ای داشتند و هر کدام گل دوست داشتنی داشتند، او تنها کسی بود که یک گلدان بدون گل در دست داشت.

Finally, prince entered courtroom and inspected all candidates pot and announced result. He chose Servant’s daughter poor young girl as his would be wife.

در نهایت شاهزاده وارد دادگاه شد و تمام کاندیداها را بررسی کرد و نتیجه را اعلام کرد. او دختر فقیر خدمتکار را به عنوان همسر انتخاب کرد.

All other girls present there got angry and protested that she had nothing in her pot and prince had chosen someone who had not managed to grow anything at all.

همه دختران حاضر در آنجا عصبانی شدند و اعتراض کردند که او چیزی در گلدان خود ندارد و شاهزاده کسی را انتخاب کرده است که اصلاً نتوانسته است چیزی رشد دهد.

Prince calmed them down and explained the reason.

شاهزاده آنها را آرام کرد و دلیل را توضیح داد.

Prince said, “This young woman was the only one who cultivated the flower that made her worthy of becoming the empress: the flower of honesty. All the seeds I handed out were sterile and nothing could ever have grown from them.”

شاهزاده گفت: «این زن جوان تنها کسی بود که گلی را پرورش داد که او را شایسته ملکه شدن کرد: گل صداقت. تمام دانه‌هایی که من توزیع کردم عقیم بودند و هیچ چیز نمی‌توانست از آنها رشد کند.»

Moral:

اخلاقی:

We should not feel Disappointed if Things doesn’t go Way we think it should be. We should have Confidence and Stay Honesty and True because Honesty is best Policy.

اگر همه چیز آنطور که ما فکر می کنیم پیش نرود، نباید احساس ناامیدی کنیم. ما باید اعتماد داشته باشیم و صداقت و درستی بمانیم زیرا صداقت بهترین سیاست است.