Young Marine Reply to Nurse>
پاسخ تفنگداران جوان به پرستار
Young Marine Reply to Nurse
پاسخ تفنگداران جوان به پرستار
Young Marine Reply to Nurse:
پاسخ تفنگداران جوان به پرستار:
A nurse hurriedly took a Young Marine to bedside of a old man and said to him, “Your son is here..”
پرستاری با عجله یک تفنگدار دریایی جوان را بر بالین پیرمردی برد و به او گفت: پسرت اینجاست.
Patient was was heavily sedated, after a while with difficulty old man opened his eyes. A young marine was standing near his bed. Old man reached out to his hand.
بیمار به شدت آرام بخش شده بود، پس از مدتی پیرمرد چشمانش را به سختی باز کرد. یک تفنگدار جوان نزدیک تخت او ایستاده بود. پیرمرد دستش را دراز کرد.
Seeing this, Young man took his hand and hold it. He wrapped his hand around old man’s trembling hand with care and affection.
مرد جوان با دیدن این، دست او را گرفت و گرفت. دستش را با دقت و محبت دور دست لرزان پیرمرد حلقه کرد.
Nurse brought a chair for marine to sit beside old man’s bed. Whole night Marine was sitting by old man’s side holding his hand and comforting him.
پرستار برای تفنگداران دریایی صندلی آورد تا کنار تخت پیرمرد بنشیند. تمام شب مارین در کنار پیرمرد نشسته بود و دست او را گرفته بود و به او دلداری می داد.
Occasionally, nurse would come to check in for old man’s condition and would suggest marine to move away and have some rest but he refused. Nurse was touched by the love and affection of son for his old man.
گهگاه پرستاری برای بررسی وضعیت پیرمرد میآمد و به تفنگداران دریایی پیشنهاد میکرد که دور شوند و کمی استراحت کنند، اما او نپذیرفت. پرستار از عشق و علاقه پسر به پیرش متاثر شد.
Later that night when she came in, she heard that young man saying few gentle words to old man. Dying old man said nothing but only held tightly his hand.
بعداً همان شب وقتی وارد شد، شنید که آن مرد جوان چند کلمه ملایم به پیرمرد گفت. پیرمرد در حال مرگ چیزی نگفت فقط دستش را محکم گرفت.
Toward dawn, old man died. Marine released lifeless hand of old man and went to nurse to inform her about old man’s death.
نزدیک سحر، پیرمرد مرد. مارین دست بی جان پیرمرد را رها کرد و نزد پرستار رفت تا خبر مرگ پیرمرد را به او بدهد.
After completing all the formalities she returned to young marine and started to offer he sympathy but young marine interrupted her and said, “Why are you saying this to me??”
پس از انجام تمام تشریفات، او نزد مارین جوان برگشت و شروع به ابراز همدردی با او کرد، اما جوان دریایی حرف او را قطع کرد و گفت: "چرا این را به من می گویی؟"
Nurse was startled by his response and hesitating answered, “He was your father..!!”
پرستار از پاسخ او مبهوت شد و با تردید گفت: او پدرت بود..!!
Marine replied, “No, I don’t know him.. I never even met him before in life..”
مارین پاسخ داد: "نه، من او را نمی شناسم. من حتی قبلاً در زندگی او را ندیده بودم."
Nurse was confused and questioned, “If you don’t know him then why didn’t you said something when i took you to him..”
پرستار گیج شد و از او پرسید: "اگر او را نمی شناسی پس چرا وقتی تو را نزد او بردم چیزی نگفتی."
Marine replied, “I knew that time, there had been mistake but you were in so much hurry and when i saw old man i felt that he needed his son and who wasn’t there..
مارین پاسخ داد: «آن زمان میدانستم اشتباهی رخ داده است، اما تو خیلی عجله داشتی و وقتی پیرمردی را دیدم احساس کردم که او به پسرش نیاز دارد و کسی آنجا نیست.
When he took my hand i realized that he was too sick to tell whether i was his son or not… Knowing how much he needed his son in his last time, i stayed there..”
وقتی دستم را گرفت، متوجه شدم که او آنقدر مریض است که نمی تواند بگوید من پسرش هستم یا نه... با دانستن اینکه در آخرین بار چقدر به پسرش نیاز داشت، همان جا ماندم.»
Moral: When Someone needs you.. Just be There.
اخلاق: وقتی کسی به شما نیاز دارد، فقط آنجا باشید.